تبليغاتX
تبادل معرفت

تبادل معرفت

بیشتر کردن شناخت ومعرفت به اهل بیت علیه سلام

این مطلب مه در روایات آمده که اگر کسی امام را زیارت کند ودرحالی که عارف به حق او باشد حداقل این  معرفت سه جمله است 1 امام را واجب اطاعت بداند 2 امام را شهید بداند (شهید به معنای شاهد اعمال) 3امام را غریب بداند . کف غریب دانستن امام دور بودن او از وطن است وسقف ان دور بودن از خدا (به معنای نیم از عالم خاک)  نقل به مضمون از استاد محمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 22:11  توسط علی  | 

این چند روز گذشته تلویزیون همش از بصیرت داشتن صحبت میکرد دلیلش هم معلومه . ولی خوبه که خودشون هم یکم بصیرت داشته باشن. از مجری های ترگل برگل صداسیما که انتظار نداریم حداقل دوتا ادم درست درمون پیدا کنن تا ا ونها بهشون کمک کنن. الان تقریبا هروز میشه گفت تلویزیون برنامه اشپزی داره بیشترش هم اموزش انواع اقسام ماکارونی (به قول خودشون پاستا)وغذای خارجیه   .شما ببینید یکی دوسال دیگه یه دکتری  یا یک ادمی که از طب اسلامی سر در میاره پیدا میشه وثابت میکنه ماکارونی خوردنش فلان ضرر داره از اون بدتر اینکه دوسه سال بعدترش  یک عالمی پیدا میشه میگه این غذاهای که صداسیما اموزش میده همه برای انسان اومانیست غیر مسلمان تحت ولایت شیطان درست شده وبرای مسلمان خوردنش فلان فلان ضرر معنوی داره اصلا روایت داریم از امیرالمومنین که مسلمان غذای غیر مسلمان نخورد حالا نه اقای ضرغامی ایست که جواب بده نه اون اشپزا که بارشون بستن این وسط یه نسل ذائقشون عوض شده قس علی هذا فعلله تفعلله

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 0:5  توسط علی  | 

ما فقط ادعا میکنیم که اعتقاد داریم ولی به نظر من ما بی اعتقاد بی اعتقادیم انقدر عقب نشینی کردیم که حد نداره .از بس که این خارجی ها به ما ایراد گرفتن ما باور کردیم به جای رسیدیم که تا چیزی رو اونا تایید نکنن قبول نمی کنیم جرات نداریم اعتقادات خودمون ازادانه بگیم .خیلی هامون که اصلا به همه چی شک کردیم چقدر غرب زدگی  انقلاب ما درست ترین کار ما بوده اونم از بس اینا گفتن زر زدن به خودمون شک کردیم نمونش کسانی که رفتن سفارت امریکا رو اشغال کردن .چرا ما خودمونو به نفهمی زدیم فکر میکنیم حال که یک سیاه ریس جمهور امریکا شده همه چی تغیر میکنه بابا سگ سیاه برادر جورج بوشه امریکا شیطان بزرگ است وسلام استثناهم نداره تعجب از بعضی مسئولاست اگه مردم این حرفها رو بزنن خیلی تعجب نداره ایناها که به حساب خودشون عمری در سیاستن چرا این حرفا رو باور میکنن امریکا تغیر اگه شیطاان به قبر ادم سجده کرد ایناهم ادم میشن زحمت نمیدن یک صفحه تازیخ این کشور بخونن پس تاریخ برای کی مینویسن برای بچه های توی مدرسه فقط همه مردم میگن سی سال از انقلاب گذشته چرا ما کم داریم چرا هنوز گشنه ایم چرا فلان امکانات نیست پول نفت چی شد گیرم همه اینا رو داشته باشیم مشکل اقتصاد حل بشه واقعا همه سیر بشن بعدش چی که چیه بشه ؟ همین اصل اول دوم قانون اساسی رو بخونین تا متوجه بشین چی میگم چند سال این وضع ادامه دارد صد سال ؟ پس اعتقاد مردم چی ماهمه اینه رو میخوایم برای رسیدن به خدا این قانون اساسی قرار مارو به خدا برسون ارواح ننش به طرقبه هم نمی رسونه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:56  توسط علی  | 

ورقی دیگر: سلام پسرم نمی دونم خوابی یا بیدار الان که من اینا رو مینویسم ساعت 1:59 شبه مامانت ومادربزرگت خوابن من دوباره بی خوابی به سرم زده . خودمونیم کمر همه رو چوشیدی ها همه منتظرتن من که خیلی اعصاب از انتظار خورد میشه دارم منفجر میشم اتاقت قشنگ شده همه وسایلت اماده شده البته مامانت میگه هنوز دیواراش خالی وقت هست هنوز اگر حس می کنی ناراحته به خاطر اینه که مادر بزرگت  صبح زود (زودشو کشدار بخون)میخواد بره کاشمر از دسته این خالت نمی زاره یک روز بیشتر واسته راستی الا ن اخرای ماه هشتت میدونی چرا توی این چند ماه نتونستم برات چیزی بنویسم به خاطر شوک پسر بودنت بود همه رو خیت کردی ها دمت گم ایول من که خیلی دختر میخواستم فقط یک دقیقه ناراحت بودم  فرقی برام نمیکنه چیزای دیگه برام مهمتره . الانم خیلی ذهنم کار نمیکنه خیلی اتفاق توی این چن ماه افتاده طبیعی هم هست این جا با اونجای که توهستی خیلی فرق میکنه اون جا همش تکرار ه این جا فکر میکنیم تکرار نیست . گفتم کاشمر اره پسرم ما اصالتا کاشمریم شهر خیلی دوست داشتنیه من برعکس عمو مهدیت همیشه این شهر دوست داشتم اخرشم پابند این شهر شدم مردمش مهمون نوازن ( راستکی مهمون نوازن نه از اینای که توی تلویزیون همش میگن) 4تا خیابون اصلی بیشتر نداره ولی صفای عجیبی داره حداقل برای من که این جوریه خونه مادبزرگت توی هفده شهریوره بزرگ نیست اما خیلی باحال خوبی خونه های کوچیک اینه که ادامش زود باهم غریبه نمیشن مثل کوچه های قهر اشتی میمونه .همسایه های خوبی داره وازاونا مهمتر قوم وخیشا ی مامان بهم خیلی نزدیکن . برو بچه بخواب دیگه انقدر من به حرف نیار شبت بخیر جون هرکی دوست داری زود باسش که حوصله مون سرر فته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:55  توسط علی  | 

ورقی برای تو : امروز  دهمه تو فردا پنج ماهت تموم میشه میری توی 6 الان که اینا رو مینویسم نه خودم حالم خوبه نه مامانت هنوز نمی دونیم تو دختری یا پسر خیلی ها دلشون دختر میخواد چنتا هم مثل مامانت پسر دوست دارن البته همین چند سال اول که کوچیکی دختر پسر بودن براشون فرق میکنه می دونی چرا هنوز نمیدونیم جنسیتت چیه ؟چون پول نداریم بریم سونوگرافی چند روز دیگه حقوق میدن البته از الان بگم اخر ماها همین جوریه وضع خیلی ها مثل ماست تازه نسبت به خیلی ها ما پادشاهیم در هرصورت قدر همینم نمی دونیم حال خودت میای میبینی نمی دونم چرا همش میخوام تورو دخترم صدا کنم امیداورم اگر پسر بودی ناراحت نشی شاید علتش کشش به جنس مخالفه میپرسی یعنی چی یعنی توی یک کشور روانی یک عده ادم روانی اومدن علمی درست کردن به اسم روانشناسی این زر زر را رو که اینجا خریدار زیاد داره توی اون علم میگن الان که بازارش داغه تا تو بزرگ بشی فکرکنم نیازی به این علم نداریم چون همه روانی شدیم این دنیا خیلی جای جالبی نیست خیلی که چه عرض کنم اصلا جالب نیست ولی با یک کسای اشنا میشی که ارزش سختی کشیدن ترس قیامت و...دارن . نمی دونم الان چه حالی داری فقط خدا میدونه در هر حال من خیلی حالم خوب نیست سرم درد میکنه راستی این سردردم خیلی چیز بدی نیست حالا خودت میای میفهمی . راستش دخترم پدرت ادم خیلی خوبی نیست ؛خوب هم نیست البته دوست داره خوب باشه ولی سعیش کمه . دوست دارم تو هزاران برابر من خوب باشی الن حداقل 15 مسئله ی که فکر منو بخودش مشغول کرده یکیش توی .جنسیتت .سلامتت.ایندت. ازهمه مهمتر دینت .دیدنت .اینکه اگر دختر باشی چه مشکلاتی داری پسر باشی چه مشکلاتی.اگر دختر بودی مثل خالت تربیت دینی بشی یکم خیالم راحت میشه اما بازم کمه خیلی کمه خیلی حرف دارم که باهات بزنم اما دل دماغ ندارم نه اینکه تو مهم نیستی نه نوشتن مود میخواد تو مامانت  خوابیدین منم میخوام نماز عصر بخونم تا بعد دوست دارم منتظرتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:54  توسط علی  | 

 آنها که رفتند ، آنها که ماندند ...                                                                                                                                 داستان دوستانی که با من به حوزه آمدن دوستانی که رویدن ودوستانی که ریختن . ده سال از اون سال ها میگذره از اون همه  هم کلاسی ، هم مدرسه ای چه همشون رفتن چه کمشون موندن . چه تلخیها که دیدن چه خوشی ها که داشتن . محمد آقا هم رفت خادم مدرسه رو میگم افغانی بود اره اونم رفت اما نه به اختیار خودش هنوز سال اول یادم اون موقع ترمی بودیم ترم اول که تمام شد از اون همه ادمی که صبح گاه می امدن یک سوم بیشتر شون حاجی اخراج کرد یک چند تای ول کردن رفتن شهرستان چند تای هم رفتن مدسه دیگه . ما که اومدیم می گفتن   طلبه های به پرشوری  شما تا حالا نداشتیم .   پر شور، شوری که شور شور شد حالا هم بی نمک   . شور که نشد شورش کردن . چه بچه های درس به موقع .خواب به موقع .توسل به موقع چه حالی داشتن .نماز شب گریه برای امام حسین عشق هیئت .دعای توسل که فکر کنم حالا تعطیل شده  .تازه میفهمم چرا بعضی از مسئولین رد بالا خیلی به ما بها نمی دن . حوزه پدر خوانده زیاد داره . تقریبا همه ارزو شون بود برن قم درس بخونن از اون همه کمتر از ده تا تونستن برن قم شهر علم . جای که هیچ وقت از نداشتن استاد هم مباحثه نگران نمی شی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:53  توسط علی  | 

من همیشه فکر میکردم یه نویسنده میشم البته منظورم از نویسنده یک داستان نویس بود   چون فکر میکردم نویسنده رو فقط به داستان نویسها میگن نخندین اقتضا سنه دیگه اولین چیزی که روی کاغذ اورد طرح کلی چند تا داستان ولی بیشتر شبیه کارتونهای بود که   میدیدم قهرمان داستان خودم بودم و دلم میخواست بقیه شو نمیگم چون  میدونم شما هم بهش فکر میکردید بچگیه دیگه خیلی سال گذشت وقتی اومدم حوزه خوب چند سال اولش مثل اکثر طلبه ها عین کفتری که سرگیجه گرفته وباید برای خوب شدنش توی گوشش نفت بریزن گیج بودم. بخوام بگم چی شدکه سر از   کلاس داستان نویسی در اوردم میشه  مثل سریال اشپز باشی پر   از سکانس الکی کلاس خوبی بود واستادش هم دوست داشتنی یه مدت رفتم به خودم امیدوار شدم اما به خاطر یک اشتباه ساده نتونستم ادامه بدم   حتما فکردی منظورم ازدواجه نه اون که بزرگترین اشتباهه ولش کن یه مدتی حسرت میخوردم ناراحت بودم اما بعدها فهمیدم نه بابا همون بهتر که نرفتم چرا؟ چون که متوجه شدم من هیچ وقت داستان نویس خوبی نمیشم چه برسه که کتابه هم چاپ کنم  . دو دلیل من  به این نتیجه رسوند یک .روز اول استاد گفت میخوای نویسنده بشی باید یک تصمیم جدی بگیری منم که هنوز نگرفتم  دومی رو وقتی بهش رسیدم که کتاب وداع با اسلحه رو خوندم اسم نویسندش نمیگم چون مثل خیلی ها نمیدونم چه جوری خونده میشه .کتاب خیلی معروفیه در ادبیاتا نه در حوزه چون عمرا توی حوزه اسم همچین کتابای رو بشنوی نه این که فکر کنی چون توش اسم شراب اینا داره نه چون داستان حوزه درحد کتاب داستان راستان  . خیلی ازین کتاب و نویسندش تعریف میکردن ما کتاب خردیم نشستیم به خوندن از اسمش معلومه که در مورد جنگ بکش بکشه هرچی میرفتم جلو تر همش منتظربودم یک صحنه اکشن تعریف کنه ؛ نه خیر خبری نبود که نبود  مثل اینکه قبلا عملیات کرده بودن خلاصه کتاب داشت تموم میشد این یاروهمش به فکر خوردن ماکارونی پنیر شراب بود ماکارونی  ؛ پنیر  ودیگر هیچ .اینجابود که فهمیدم نه خیر من نویسنده   نمیشم وگرنه باید مثل بقیه ازخوند ش غش می رفتم کلی ازش تعریف میکردم سالی حداقل دوبار میخوندمش .   به خودم گفتم مثل اینکه ادبیاتم کار شاگرد اولاست برم تاریخ بخونم چون مطمئن بودم  که تاریخ  درس تنبلاست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:51  توسط علی  | 

اگر می خوای یک بار دیگه اون روزها رو به خاطر بیاری فقط  کافیه  یک پوست  آدامس موزی رو برداری بو کنی یک نفس عمیق عمیقتر تا بیشتر به یاد سادگی گذشته بیفتی .گفتم پوست آدامس  خیلی خوب بود با همون پوست ها وکارتها بازی میکردیم سرمایه  مون زیاد میشد تا جای که به بچه ها اشتول می دادیم اینقدر که یقه تی شرتمون گشاد میشد توش پراز کارت و پوست بود .می دونی کی بساطمون جمع شد روز ی که آید ین جایزه دار اومد دیگه بازی نکردیم شروع کردیم به جمع کردن با خریدن با کلک زدن به بچه کوچکتر ها با عوض کردن دو تا به یکی   اون موقع بود که  یاد مون دادن توی  بانک حساب باز کنیم تا شاید جایزه ببریم فکنم فقط مادرا مون خوشحال بودن چون برای پیدا کردنمون دیگه به محله های دیگر نمی آمدن دیگه سر ظهر راحت می خوابیدن واز همه مهمتر دیگه یک لنگ دمپایشون گم نمی شد همون دمپای صافی که از دست   نمکی  ها  سالم در می رفت زیر پله ها یا توی    انبار قایمش می کردیم  راستی یادت میاد چقدر دمپاییه  ته ش صاف بود جون می داد برای کلنگی زدن من که تو کلنگی اوستا  بودم تو چی؟ تو کدوم باز ی اسمی بودی؟ دمپر یا شصت؟ یا شایدم توی جیر دادن یادته  تا که می خواستم بزنم زیر همه کارتها یک دفعه داد میزدی سیخ با کلنگی .راستی پله های خونه ماهم خلوت شد دیگه صدای تپ تپ دست بچه های که فقط دو سه کارت اشتولی  گرفته بودن نمی آومد . اون روزها خیلی هم بد نبود وقتی بد شد که آدامس لاو اومد  اسمش همین بود ؟  همون  آدامسی که پوستش عکس یک دختر پسر بود . دیگه از اون ادامسا می خریدیم کم کم رفتیم سراغ پاسور میگفتن خیلی گرون رفتیم با کاغذ ساختیم . اما با حال نبود زیر فرش گذاشتیم فرش اتاق پذیرای رو یادته  کمتر میرفتن توی اون اتاق. انبار ماهم گوشه همون اتاق زیر فرش بود ما که کمد شخصی  نداشتیم که چیزی توش بذاریم خلوتمون همون جا بود ظهر که همه می خوابیدن میرفتیم سراغشون میشمردیم دسته بندی میکردیم . راستی گفتی بابات توشله هات ریخت توی چاه  مته تو چی؟ اون آهنی که میزدی جرینگ صدا میکرد . اونم انداخت یا یواشکی قایمش کردی؟ . من که هیچوقت یا نگرفتم خانگی بازی کنم، شونده شوندم به غارت.  باغچه هارو سوراخ میکردیم .برای توشله بازی برای خانه شیطونک من که همش از کتک خوردن با توپ فرار میکردم .تو چی وای می ستادی کنار دیوار سرت با دست میگرفتی که توی سرت نزنن ؟ یا به بهانه دست شوی در میرفتی   پاستور با عکس  ... اومده . عکس هندی داشتی یا نه ؟    . قبلا آتاری   داشتین بازی هواپیما رو یادته خونه حسن حسین بازی میکردیم تو دسته خلبانی رو بر میداشتی من اون دسته تک دگمه رو نفری پنج تومن بود . بعدش میکرو اومد همش قارچ خور بازی میکردی من که بازی خوب نبود خوشم نمی اومد .سه گا .پلی استیشن که اومد دیگه کلوپ نمی رفتیم بزرگ شده بودیم  می رفتیم دم مدرسه ی ... چه داستانها تعریف میکردن من  هم میترسیدم   منکرات بگیرمون  .من رفتم سر کار درس ول کردم یادت باشه از مدرسه هم یاد کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:50  توسط علی  | 

تصمیم گرفتم همه چی بنویسم باربط یا بی ربط به موضوع وبلاگ فعلا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:48  توسط علی  | 

زندگی مسخره ما : واقعا که همین جوره خیلی مسخره است خیلی .گاهی وقتها باخودم میگم کاش جهنم یک فریادی بکشه وهمچی تموم بشه همه رو در خودش به بلعه براچی خدا ما رو زنده نگه داشته جدا ارزش شو داریم .به خاطر چی ؟یک نفر بیاد پیش شما به شما بگه من وتمام بچه هام اومدیم که به شما کمک کنیم که یک زندگی سالم پاک و...داشته باشید وقتی هم که ازین دنیا رفتید در اسایش وخوشبختی ابدی باشید .بابت این کار هم از شما هیچ چی نمی خواهیم جز این که ما رو دوست داشته باشید البته این دوست داشتن به خاطر خودتون وگرنه ما نیاز به محبت شما نداریم .فقط برای اینکه در رفاه واسایش بهتری باشید . ما اومدیم که به شما نشان دهیم زندگی واقعی چیست . شما فکر میکنید جواب این جور ادمهای رو چطور باید داد جز این که خاک پاش به چشم خود بکشیم .واز جان دل به حرفش گوش کنیم .غیر ازین میتونه باشه ادم عاقل کاری جز این میکنه جوابی غیر ازین میده ؟!اونوقت ما چه کار کردیم از روزی که اومد فقط اذیت کردیم کاش فقط اذیتش میکردیم.خاک بر سرش ریختیم .اتش به صورتش پاشیدیم .شکمبه گوسفند به تن بدنش مالیدیم.کاش فقط به همین اکتفا میکردیم باسنگ زدیمش فحش دادیم دیوانه ساحر خواندیمش از شهر بیرونش کردیم کاش بس میکردیم .تک تک بچه هاش کشتیم . هنوز سرش به زمین نگذاشته بود که ریختیم در خونش اتش زدیم. نوه شش ماهش کشتیم .دخترش توی کوچه زدیم برای چی که ازاین دنیای ما فقط چند هکتار زمین   به ارث رسیده بود مگر اون زمین برای خودش تنها میخواست مگر پدر کم به ما داده بود که نه تونستیم ازاون زمینه بگذریم . مگر همین خانم دار ندارش که انم فقط یک گردنبند سه تکه نون یک لباس نو برای عروسیش بود به ما ها نداد بعد ما چه کار کردیم گفتیم برو ازاین شهر بیرون گریه کن ما اسایش نداریم میخوایم شب راحت بخوابیم اومن که همین میخواست میخواست ما تا ابد در اسیایش بخوابیم غیر ازینه؛ نه غیر ازین گفت غیر از این عمل کرد .خودشو روزا  بیرون کردیم از شهر جولوی چشم شوهرش زدیمش  بچشو کشتیم .دست شوهرش رو بستیم به چه جرمی ؟ به جرم این که اون که رفت گفت نگران نباشید اگه من رفتم این جوان هست که شما را به اون بهشت جاوید برسونه کاش یا ما بس میکردیم یا خدا بس میکرد تموم میکرد این دنیای مسخره رو جمع میکرد این بساط عالم لیاقت ما همون جهل بدبختی بود همون توی کثافت زندگی کردن اب گل الود خوردن ما رو چه به بهشت همین که خوش باشیم تو دنیا به این که چهار تا قابلمه عوض کنیم .چهار تا لباس نوبخریم فقط بخندیم شاد باشیم برم در این مغازه اون طلا رو قیمت کنم اون ماشین مدل بالا رو ببینم تا عمر دارم حسرتش بخورم  . حسرت یک لحظه با اونا بودن بخورم یا حسرت نداشتن  50 متر خونه اضافه برای گرفتن وسایل بیشتر گفت بیاین بریم جنگ اگر کشته بشین هم رستگار میشین هم بچه هاتون یک عمر راحتن . گفتیم خودت برو ما همین نون شب مون داشته باشیم بسه . وقتی مجبور شد  برای اینکه همین لقمه رو از دستمون نگیرن همون باعظت بخوریم قبول کرد نجنگه راست راست تو چشماش ذل زدیم گفتیم سلام به تو که ما راذلیل کردی   همین سلام بس نبود؟ ریختیم توی چادرش اموالش و غارت کردیم اگه وای میستادیم همین فرش عوض جواب سلا م به همون میداد چه کار کردیم باین خونه و لله اگر روز اول به جای اینکه گفت دوستم داشته باشین میگفت از ما بدت تون بیاد  بدتر از این میتونستیم  عمل کنیم؟ .همه شونو کشتیم چی گیرمون اومد یک مشدت خرت پرت یک دنیا    جهل .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 14:44  توسط علی  |